تبليغاتX
رفاقت تعطیل

رفاقت تعطیل

دیگه برات قصه نمی گم

وجودم نخل از غم بارور بود

تمام حاصلم خون جگر بود

ز هر شاخه هزاران میوه دادم

همانا پاسخم نیش تبر بود

دلم از طفل بر پستان مادر

به دیدار اجل مشتاقتر بود

اگر چه شاخههایم را شکستند

به هر شاخه هزارانم ثمر بود

چه باک از تیغ زهرآلود دشمن

اللهم عجل لوليك الفرج

علی یک عمر در کام خطر بود

هزاران زخم در دل داشتم من

که بس کاریتر این زخم سر بود

به جان فاطمه آنکه مرا کشت

نه تیغ ابن ملجم، میخ در بود

هزاران استخوان بودم گلوگیر

هزاران نیش خارم در بصر بود

به هر اهم هزاران زخم فریاد

به هر زخمم هزارن نیشتر بود

تو ای قاتل مرا کشتی نگفتی

علی یک عمر غمخوار بشر بود

زدی شمشیر بر فرق امامی

که حتی مهربانتر از پدر بود

به اشک و خون دل بنویس "میثم"

علی از فاطمه مظلومتر بود

"حاج غلامرضا سازگار"

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت11:5توسط سونا | |

رفت و منو تنها گذاشت با كوله بار خستگي

گم شدم و تنها شدم تو كوره راه زندگي

رفت و نگاهي ام نكردبه اين مسافر غريب

كه بعد اون چه ميكشه از اين همه درد و فريب

رفت و نگامو نديد كه غرق بارونو غمه

از اين همه درد هرچي بگم بازم كمه

رفت و بازم تنها شدم با خاطرات بچگيم

با يك بغل شعرو غزل كه گم شده تو زندگيم

رفت و كتاب عشقمو زير غبار روزگار

از ياد اون رفت و حالا منم اسيرو بي قرار

رفت و كبوتراي عشق واسش بهونه ميگيرن

گلاي باغ زندگيم از غم هجرش ميميرن

رفت و نگفت كه كي مياد نگفت بي يادم ميمونه

اما دل ساده من باز اونو عاشق ميدونه


+نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت19:51توسط سونا | |

تنهایی ات به اوج که می رسد،

همه را که می آزمایی و از همه که می بری،

همۀ مُشتها که باز می شود و همۀ برگها که رو،

وقتی دست تقدیر، همه را از اطرافت وجین می کند و. . . .

وقتی تنهای تنها می شوی. . . .

تازه به صرافت خدا می اُفتی و. . . .

سایۀ مبهم خدا را در آینۀ وجود می بینی که

دستهای مهربانش را گشوده و تو را به سوی خویش فرا می خواند.

و ناگهان تمام وجود تو از نیاز به بازوان پر مهر خدا لبریز می شود و بی اتکاء به همه چیز،

بی هیچ چیز ،

خود را در گرمای بازوان پر مهر او گم می کنی و ضجه می زنی که :

"اِ لهی وَرَبّی من لی غَیرَک."

g

خدای من! پروردگار من! جز تو کیست مرا؟

 

نیازی به پاسخ نیست.

پاسخ در نیاز توست، در چشمهای تمنای تو و در مهربانی دستها و گرمی آغوش معشوق.

ساقۀ امید که رشد می کند و برگهای نیاز که سبز می شود، زمزمه می کنی که :

"یا مَن عَلَیه مٌعوَلی"!

ای تکیه گاه من! ای پناه من!

آرام آرام از زمین خود پرستی رها می شوی و در آسمان عبودیتش اوج می گیری.

هر بالی که میزنی افقی بازتر را فرا راه خود می گشایی و با هر تلاش، او را بیشتر لمس می کنی،

مگر نه اینکه:

" والَذّینَ جاهَدُ و افینا لَنَهدِیَنّهُم سبلَنا"

آنانکه در مسیر ما تلاش می کنند، راههایمان را نشانشان می دهیم.

آنقدر آفاق دیدت وسعت و چراغهای دانشت عظمت و چکاد آرزوهایت رفعت می یابد که او را همه چی می بینی و همه چیز را نشانی از او،

نه که در همه جا و همه چیز، خود او،

و آن وقت است که با او انس می گیری،

چرا که امید و اتکا ات را از همه بریده ای.

" یا اَنیسَ مَن لا انیسَ لَه."

و در کنارش می نشینی

" یا جَلیسَ مَن لا جَلیسَ لَه."

و عظمت دوست آنقدر

دلت را فرا می گیرد که نمی دانی از کجا شروع کنی و کدامین درد را بازگو کنی .

" لِایِّ الاُ مُورِاِلیکَ اَشکُواوَلِما مِنها اَضِجُّ وَابکی."

آهسته آهسته هر چه که بیشتر می شناسی اش،

بیشتر دل در گرو عشقش می سپاری و این دل باختن،

تازه اولین قدم و اولین مرحله است. در راه او همه چیز را باید باخت .

دل را از غیر او باید کند و به او باید بخشید.

 

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت18:43توسط سونا | |

برگ هايم زرد زرد، كوله بارم همه درد، مردي از جنس خزانم.
مردي از جنس خزان...

چه كسي گفت "كه فصل پاييز فصل گل و گلدان است". چه كسي گفت "خزان فصل وداع يار است".

من به چشم خويش ديدم ، يك نفر نقاش طرحي مي زد از طراوت، رنگ مي ريخت از محبت و در آن همه شور يا كه سرور و همه آبي ها سبز ها.

ديدم يك نفر شاعر از مي و مستي بيتي مي خواند. شعري مي ساخت. قافيه اش، وزنش همه عشق.

و قناري ها را ديدم. من به چشم خويش ديدم، در هواي مه گرفته، در سقوط كاج هاي سبز اين باغ، چامه هاي مهر مي خواندند، مي ماندند در كنار آن چكاوك ها.
دختري مه رو، دختر فصل بهار را ديدم با اشك هايش ريشه ام را آب مي داد، آفتاب مي داد تا برويم در باور دشت خزان و بگويم: چه كسي گفت خزان فصل بي برگي هاست، فصل گل و گلدان است!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت23:14توسط سونا | |

چشمهایت را ببند

به دوران کودکیت برگرد

بچه که بودی از زندگی چه میدانستی؟

نگاهت معصوم بود،
و خنده های کودکانه ات از ته دل،

بزرگترین دلخوشی ها داشتن اسباب بازی دوستت، پوشیدن کفش بزرگترها

و حتی خوردن یک تکه کوچک شکلات.

بچه که بودی حسادت، کینه و نفرت در قلب کوچکت جایی نداشت،

دوست داشتنت پاک و بی ریا بود،

و بخشیدنت با رضایت ،

چاره ناراحتی ات لحظه ای گریستن بود و بس، و این پایان تمام کدورت ها می شد،

و می خندیدی و در دنیای خودت غرق می شدی!

چه شد؟
بزرگ شدی؟؟
نگاه معصومت سردرگم شد،

و خنده هایت از سر اجبار،
اگر حسود نشدی، اگر کینه به دل نگرفتی، و اگر متنفر نیستی ،
یاد گرفتی که ببینی و تجربه کنی و مغموم شوی
می بخشی در حالی که رنجیده ای،
با تمام وجود گریه میکنی اما از ته دل نمی خندی،

برگرد !
باز هم کودکی باش سبکبار
روحت را آزاد کن

به خودت کمک کن تا از سردرگمی ها رها شوی،
تا بتوانی دوباره نفسی بکشی،
بخواه که تنها خودت باشی،
می توانی، تنها اگر بخواهی

باز هم زندگی کن،
در انتظار لبخند گرم کودکانه ات

می توان بود؟....

کاش هرگز بزرگ نمی شدیم ...

 

+نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت11:55توسط سونا | |

روزي از روزها گروهي از قورباغه هاي کوچيک تصميم گرفتند که با
هم مسابقه ي دو بدند .

The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسيدن به نوک يک برج خيلي بلند بود .

A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants. ...

جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند ...

The race began....
و مسابقه شروع شد .....

Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower.
راستش, کسي توي جمعيت باور نداشت که قورباغه هاي به اين کوچيکي بتوانند به نوک برج برسند .

You heard statements such as:
شما مي تونستيد جمله هايي مثل اينها را بشنويد :

'Oh, WAY too difficult!!'
' اوه,عجب کار مشکلي !!'

'They will NEVER make it to the top.'
'اونها هيچ وقت به نوک برج نمي رسند .'
or:
يا :
'Not a chance that they will succeed. The tower is too high!'
'هيچ شانسي براي موفقيتشون نيست.برج خيلي بلند ه !'

The tiny frogs began collapsing. One by one....
قورباغه هاي کوچيک يکي يکي شروع به افتادن کردند ...

Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher....
بجز بعضي که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر مي رفتند ....

The crowd continued to yell, 'It is too difficult!!! No one will make it!'
جمعيت هنوز ادامه مي داد,'خيلي مشکله!!!هيچ کس موفق نمي شه !'

More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف
...
But ONE continued higher and higher and higher....
ولي فقط يکي به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر .....

This one wouldn't give up!
اين يکي نمي خواست منصرف بشه !

At the end everyone else had given up climbing the
tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top!
بالاخره بقيه ازادامه ي بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه
کوچولو که بعد از تلاش زياد تنها کسي بود که به نوک رسيد !

THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to
know how this one frog managed to do it?
بقيه ي قورباغه ها مشتاقانه مي خواستند بدانند او چگونه اين کا ر رو
انجام داده؟
A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal?
اونا ازش پرسيدند که چطور قدرت رسيدن به نوک برج و موفق شدن رو پيدا کرده؟

It turned out....
و مشخص شد که ...

That the winner was DEAF!!!!
برنده ي مسابقه کر بوده !!!

The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic. ... because they take your most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in
your heart!

Always think of the power words have.
Because everything you hear and read will affect your actions!
نتيجه ي اخلا قي اين داستان اينه که :
هيچ وقت به جملات منفي و مأيوس کننده ي ديگران گوش نديد... چون
اونا زيبا ترين رويا ها و آرزوهاي شما رو ازتون مي گيرند--چيز هايي که از ته دلتون آرزوشون رو داريد !
هيشه به قدرت کلمات فکر کنيد .
چون هر چيزي که مي خونيد يا مي شنويد روي اعمال شما تأثير ميگذاره
Therefore:
پس :

ALWAYS be....
هميشه .....

POSITIVE!
مثبت فکر کنيد !

And above all:
و بالاتر از اون

!

  Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams
کر بشيد هر وقت کسي خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهيد
رسيد !

Always think:
و هيشه باور داشته باشيد :

God and I can do this!
من همراه خداي خودم همه کار مي تونم بکنم




+نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت13:9توسط سونا | |

عقربه هاي ساعت رو به مشرق يخ بسته اند. چشمانم سکوت کرده اند.

فقط نيمي از بلور مهتاب در آسمان پيداست و نيمي ديگرش را ابرها به اسارت برده‌اند.

دلم هواي تپيدن با ستارگان را دارد و چشمانم هواي باريدن با ابرها. در چشمان

سبز تو خيره ميشوم و مرغان بازيگوش نگاهت را به لبخندي شادمانه پرواز ميدهم

و خود عاشقانه بر ساحل چشمانت مي نشينم. تو پلک بر هم مي‌زني و هر بار فصلي

از خاطره هاي سبز من مرور مي‌شود. زمان مي‌وزد و در مسير ثانيه‌ها خاطرات

من تبخير مي شوند.

دشتي از حرف و باغي از کلمه ها دارم، اي دوست! هر چه بنويسم و بگويم کم است

فقط ميتوانم قلبم را بشکافم و قطره خوني را به عنوان «دوستت دارم» تقديمت کنم

 

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت15:22توسط سونا | |

یادت میاد اون روزای شیرین با طعم آلبالو

 

اون روزا که سرخ می شدی لپات می شد مثل هلو

 

یادت میاداون روزا ی خنده و فریاد و صدا

 

اون روزا که داد می زدیم ما نمی شیم از هم جدا

 

یادت میاداون روزا که هر روز می اومدی پیشم ؟

 

با ناز نگاهم می کردی و می گفتی من عاشق پیشم؟

 

یادت میاد مثل نی نی توی گوشم جیغ می زدی؟

 

ریش نداشتی ولی همش صورتتو تیغ می زدی

 

یادت میاد گاز می گرفتی دستمو یواشکی؟

 

مطمعنم مثل قدیم تو عاشق لواشکی

 

بادت میاد می گفتم کاش دندوناتو موش بخوره

 

می گفتم تو عاشقمی؟بهم می گفتی همین طوره

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت14:25توسط سونا | |

کاروان شادیهای بی سبب در راه پّرنشیب لحظه های فراموشی آرام میگذشت

و کاروان سالار دل را به سراب مهربانیهایی که می پنداشتم داشته باشی

خوش مینمود .

تب عشق٫ راه صحرای سوزان زندگی را برای پیمودن آسان ودر پیچ و خم 

ابروانت آنقدر گرفتار که راه رفته را احساس نکردم .

غرقه بودم ٬ غرقه در تو ٬ غرقه در مویت ٬ غرقه در رویت ٬ هر طرفه این

صحرا را که می نگریستم تنها نگاه پّر ناز و کرشمه ی تو بود .

نفس کشیدم ٬ گفتنم ٬ شنیدنم ٬ همه و همه  برای تو بود و اسمی از تو داشت

برای تو می زیستم و به امیدی که پایی برای رفتنم باشی .

به ناگاه کاروان سالار در تب ظهر صحرا مرا زقافله دور کرد و بی تو تنهایم

گذاشت ٬ تنها ٬ ومن به آخرین نگاهت دلخوش بی راهه ی غم را در پیش

گرفتم .

در شبان غم گرفته ی تنهایی دل را چه بسیار نوازش کردم و دلداریش دادم و

برایش ترانه ی رفتن با تو را خواندم که شاید لحظه ای آرام گیرد  و این تن

خسته از انتظار تو دمی بـیا ساید ٬ اما افسوس ٬

افسوس ٬ چون دل آرام میگرفت ٬ چشم و گوش تازه بیدار می شدند و بهانه ی

دیدن و شنیدن تو را از من می گرفتند  و من به اعتماد آخرین نگاهت هر دم

وعده یشان می دادم .

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت13:16توسط سونا | |

نمی دونم از کجا شروع کنم قصه تلخ زندگیمو

 

 

نمی دونم چرا قسمت می کنم روزای خوب زندگیمو

 

 

چرا تو اول قصه همه دوستم می دارن

 

 

 

وسط قصه که می شه سر به سرم می ذارن

 

 

تا می یاد قصه تموم شه منو تنها می ذارن

 

 

می تونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم

 

 

می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم

 

 

تا با یه نیش زبون بترکه و خواب بشه

 

 

تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه

 

 

می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

 

 

می تونم درست کنم ترس و دلواپسی

 

 

می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم

 

 

می تونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم

 

 

ولی با این همه حرفا منم مثل اونام

 

 

یه دروغگو می شم و همیشه ورد زبونام

 

 

یه نفر پیدا بشه به من بگه چکار کنم

 

 

با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم؟

من باید از چی بفهمم کی منو دوستم داره؟

 

 

توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت12:11توسط سونا | |

از مـن انتظار نداشته باش اشکی به پـات بـریزم              مــیون تـلخی ایــن و اژه هـا بـهت بگـم عــزیـزم 

ازمن انتظارنــداشته باش همه دنیامو زیزرو کنم               وقتـی کــه دلــم میشکنه  بـازم تـــورو آرزو کنم 

نمی خـوام واسـه یـه لحظه بـا گـریـه بـگم بمون               بذارخیا لتو راحت کنم  دیگه  نشو بــه مهربون

اون روزا چه دیونه بودم همـه حرفاتو بـاورمیکردم              به خاطرت شب تـاسحر چشاموبارونی روترمیکردم

چـه روزایـی دلـم شکست ولــی انگار نفهـمیدی              به جای اون همه خوبی رفتی و ازمن دل بریدی

دیگه نه به خاطررفتن توبه خدامون شکایت می کنم            نه به یادت شـب و روز همـه رویامـو خـلوط می کنم

نـه سهم من نـه سهم تـوایـن همـه جدایـی نبود             بـرای آخـریـن بـار بگو   کــی جـز من دلتو  ربـود

 

                           

 

کی جز من نگاهتو دید که تو رو آواره  مجنون کرد            دنبال خودش واسه عشق تـوروراهی بیابون کرد

هرجوری خواستی عاشق بودم واست تنها آرزو بودم           ولی حالاخسته شدم شدم عاشق تنهایی خودم

نـــگو تقصیر تــو  نبـود تقـدیر مـــارو  جــدا  کـــرد              سهم مـو نـــو  از عشـق  گــریــه بــی صــدا کرد

شب که میشه آروم بخواب فکردل شکستمو نکن           منم دیگه عادتم می شه فقط فکر برگشتنو نکن

منم مــی خوام مثل تـوشم سـردو سنگو بـی وفا           بخوای نخوای باور بکن قسم مـــی خورم به خدا

آخه عاشقی اینجوری نیس یـه روزازم جدا بشی            وقتی  دلــت می شکنه  بــازم یه  بــا وفا بشی

یــادمــه شب رفتن تــو شب هـق هـق مــن بــود            شـب بـی تــو بـودن مــن مرگ عاشق مــن بـود

شب که می شه حال وهوام حال وهوای گریه نیس           تــو شبای بـی تـو بــودن دیگـه دنبال تــکیه نیس

فقط یـه خواهشی دارم در خواسـت  انتظار نــکن           بــه حرمـت گـذشـته ها  دلـو دیگه بـی قرار نــکن

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت21:59توسط سونا | |

ما دو تا ماهی  بودیم

توی دریای کبود

خالی از اشک های شور

 

از غم بود و نبود

 

پولک هامون رنگ و وارنگ

 

روزامون خوب و قشنگ

 

آسمونمون یکی خونه مون یه قلوه سنگ

 

خنده مون موج ها رو تا ابر ها می برد

 

وقتی دلگیر بودم اون غصه می خورد

 

تور های ماهی گیرا وا نمی شد

 

عاشقی تو دریا تنها نمی شد

خوابمون مثل صدف           پر مروارید نور

 

پر شد این قصه ی ما          توی دریا های دور

 

همیشه تک می زدیم         به حباب های درشت

 

تا که مرغ ماهی خوار       اومد و جفتمو کشت

 

دلش آتیش بگیره                  دل اون خونه خراب

 

دیگه نوبت منه                  سایه اش افتاده رو آب

 

بعد ما نوبت جفت های دیگست

 

روز مرگ زشت دل های دیگست

 

ای خدا کاری نکن یادش بره

 

که یه ماهی این پایین منتظره

 

نمی خوام تنها باشم                     ماهی دریا باشم

 

دوست دارم که بعد از این         توی قصه ها باشم (شهیار قنبری)

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت13:11توسط سونا | |

غمِ نگاه آخرت تو لحظه خدافظی       

 

گریه بی وقفه من تو اون روزای کاغذی

 

قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار

 

چه بی دوام بود قول ما جدا شدیم آخر کار

 

تو حسرت نبودنت من با خیالتم خوشم

 

با رفتنم از این دیار آرزوهامو می کشم

 

کوله بارم پره حسرت، تو دلم یه دنیا درده

 

مثل آواره ای تنها تو خیابونی که سرده

 

تا خیالت به سرم میزنه گریه ام میگیره

 

آروم آروم دلِ تنگم داره بی تو میمیره

آنقدر خوبی که در چشمان تو گم می‌شوم کاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت! این
منم پنهانترین افسانه‌ی شبهای تو آنکه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت در گریز از
خلوت شبهای بی‌پایان خود بی تو اما خوابِ چشمم هیچ لالایی نداشت خواستم تا حرف خود
را با غزل معنا کنم زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت

تو مرا مي فهمي... من تو را مي خواهم و همين ساده ترين قصه ي يك انسان است.
تو مرا مي خواني من تو را ناب ترين شعر زمان مي دانم و تو هم مي داني تا ابد در دل من خواهي ماند

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت10:50توسط سونا | |

سلام امروز 3/6/87 صبح قرار بود بریم مسافرت اما به دلیل این که واسه ی بابام یه کاره کوچیک پیش اومد قرار شده اگه خدا بخواد عصری حرکت کنیم .

عصر ساعت 4 بعد از ظهر حرکت کردیم البته با ماشین شخصی وقتی می خواستیم حرکت کنیم داداش بزرگم با ما نیومد و بابام بهش گفت که این سونا یه چند مدت از دستت راحته البته من که خیلی دلم می خواست اون هم با ما میومد خلاصه بعد از خارج شدن از یاسوج به سمیرم رسیدیم و به آبشار سمیرم رفتیم اون جا خیلی جای زیبایی هستش اما برای من که تازگی نداشت چون یه 10 باری اونجا رفته بودم . شب هم رفتیم شهرضا منزل دختر عمم شب هم همون جا بودیم البته تقریبا تمومه نقاطه ایران اقوام و آشنا داریم شهر ضا رو که دیگه تا دلتون بخواد اقوام داریم .

صبح4/6/87

 

فردا صبح از شهرضا به سمت قم راهی شدیم و از شهر های اصفهان-میمه –دلیجان گذشتیم تقریبا ظهر رسیدیم به قم و مستقیم رفتیم مسجد مقدس جمکران خدا رو شکر تونستیم نماز ظهر رو به جماعت داخله مسجد بخونیم یکی از بهترین نماز هایی بود که خونده بودم وقتی می خواستیم بریم حرم مطهر حضرت زینب راه رو گم کرده بودیم و داشتیم دور خودمون تاب می خوردیم و وقتی هم سوال می کردیم می گفتند ما خودمونم مسافریم خلاصه یه آدم پیدا شد که داشت نگاهمون می کرد که سرگردونیم با اتومبیلش اومد جلو و گفتش می خواید کجا برید ما هم گفتیم می خوایم بریم حرم اون هم گفتش دنباله من بیاید البته ما هم توکل به خدا دنبالش رفتیم و جاده رو دقیقا بهمون نشون داد به نظره من تو این دوره زمونه همچین آدمایه بامعرفتی رو کمتر میشه پیدا کرد مثلا همین شیراز (به کسی بر نخوره)از هر کی می خوای یه آدرس بگیری سر کارت می ذارنو ضد حال بهت می زنن و کمتر کسی هست که آدرس درست بهت بده

وقتی رفتیم حرم داشتن خوده حرم رو تعمیر می کردن واسه همین تو قسمت خانم ها فقط یه چوب آورده بودن و یه پارچه ی سبز روش کشیده بودند

بعد از حرم رفتیم منزل پسر عمم و نامزدش که همون قم بودن استراحت کردیمو ...

موقع غروب من و نامزد پسر عمم رفتیم خرید بعد شام 0 بعدش که بیکاری زده بود پشته گردنمون زدیم بیرون تازه بیرون یادمون اومده بود که ای خدا کجا بریم آخرش همه گفتیم بریم شهر بازی یه مقدار شلوغ بود ولی خییییییییییییییییللی باهال منم که عاشق هیجان بودم با پسر عمم و نامزدش می رفتیم چیزایه به قولن ترسناک مامانم هم غر می زد که سرتون گیج می ره حالتون بهم می خوره سر درد می گیرید .......ما هم هی لج می کردیم . جاتون خالی خیلی خوش گذشت

 5/6/87

 

بعدشم اومدیم خونه و خوابیدیم اوایل صبح زود حرکت کردیم واسه قم- تهران

 

بعد از ظهر رسیدیم منزل دختر عموم وهمسرش که می شد پسر عمویه بابام و چون استاد دانشگاهه علم و صنعت بودش و خونه سازمانی بود مجبور نبودیم زیاد تو ترافیک وقت تلف کنیم

 

غروب هم رفتیم پارک خیلی خوش گذشت ولی من حسابی سردم شد چون نه لباس گرم همرام داشتم و نه هم پوشیده بودم

 

6/6/87

 

صبح هم رفتیم خرید و بعد از ناهار حرکت کردیم واسه تهران – کاشان نزدیک شب رسیدیم به کاشان چیزی که داخله کاشان توجه من رو به خودش جلب کرد این بود که اسمه همه چیز امیر کبیر بودش فرش فروشی امیر کبیر رستوران امیر کبیر سوپری امیر کبیر بوتیک امیر کبیر......

 

و یه چیزه دیگه هم این که کاشان داخله هر خیابونش 10 تا مشاور املاک بودش یک دونشم نبود که داخلش خلوت باشه من که از این بابت خیلی خندم می گرفت

 

صبح هم رفتیم که جاهای خوشکل کاشان رو ببینیم اول رفتیم تپه های تاریخی سیلک که به جزیه مشت استخوان و چند تا کوزه ی گلی چیزه خاصی نداشت و من هم از وقتی که یاد دارم از تاریخ و جاهای تاریخی اصلا خوشم نمی یومده به نظره من به ما چه که اون ها چطوری بودن و چطوری مردن ..... البته تجربه هاشون رو دوست دارم

بعد رفتیم باغ فین کاشان که خدا رو شکر این دفعه رو عاشق این جور جاها بودم جاتون سبز خیییییییییییلی خوشکل –دیدنی –آرامش بخش و دل انگیز بودش من که خیلی از اون جا خوشم اومد اما همون بهتر که موزه اش بسته بود

 

بعد رفتیم واسه قمصر اون وقت که تازه می خوای وارده قمصر بشی 3 ردیف (بلوار و 2 طرف جاده)رو گل محمدی کاشته بودن (گلی که از عرق پیامبر درست شده و روییده  ببینید حتی عرق پیامبر(ص)هم برکت داره که داره نونه یه ملت رو در میاره )خیلی خوشکل بود

 

رفتیم گلاب گیری سنتی و  گلاب خریدیم حتی بوی مغازه هاش هم آدمو مست می کرد

بعد از قمصر اومدیم میمه داخله راه داشتن جاده رو قیر می ریختند واسه همین ماشین مثل این که حمامه قیر کرده بود خلاصه اومدیم میمه ناهارو استراحت....

 

از میمه هم اومدیم اصفهان داخله یه پمپ بنزین یه مقدار نفت گرفتیمو ماشین رو تا حدودی تمیز کردیم  تا فولاد مبارکه که رفتیم داخله یه پارک استراحت کردیم

پارک قشنگی بود و خدا رو هزار مرتبه شکر خیلی هم خلوت . گنجشک هم داخلش پر نمی زد منم که از بچگی عاشق تاب بازی بودم از فرصت استفاده کردمو سوار تاب شدم کلی هم بازی کردم ولی تا یه آدم رو دیدم پیاده شدم که تو دلش بهم نگه این دختره یا دیوونه هستش یا یه تختش کمه اما خیلی دلم از تاب بازی خالی شد آخه خیلی وقت بود بازی نکرده بودم .

 

حدودا موقع غروب رسیدیم شهر کرد

 

 

8/6/87

 

صبح هم رفتیم سد تونل اول شهر کرد که نزدیک کوه رنگ بود.

 

یه سد فوق الاده قشنگ و سفیده سفید طوری که من وقتی از دور دیدمش گفتم این چیه؟ خیلی هم سر سبز و جذاب بودش از اونجا رفتیم آبشار شیخ علی شاه و از اونجا هم یخچال های دائمی که یه 12 کیلومتر خاکی بود که خیلی هم جاده اش بد .

 

تو جاده حسابی عشایر بودش تیکه به تیکه هم مراسم های ازدواج که داخله همون کوه ودشت های سر سبز کوه رنگ زندگی مشترکشون رو آغاز می کردند

 

وقتی رسیدیم به اول یخچال های دائمی باید از یه هفت خان رستم رد می شدی البته سخت نبود ولی سرد که نه یخ بود (منظورم آبشه)اما من که از بچگی اون قدر این جور جاها رفته بودم که دیگه پوستم کلفت شده بود اما تا حالا تو عمرم آب به این سردی رو تجربه نکرده بودم هر کس میومد از 100 نفر 10 نفر تا خود یخچال ها می رفتند وقتی رسیدیم جایه قشنگی بود خلاصه ارزشش رو داشت بعد از این که برگشتیم و از داخله آب خارج شدیم از شدت سرد بودنه آب پاهامون چنان درد گرفته بود و منجمد شده بود که اصلا نمی تونستیم راه بریم جایی هم واسه تعویض لباس هم که نبود من که تا چند  ساعت با لباس خیس و سرد بودم تا خودشون خشک شدند اومدیم شهر کرد (بوستان لاله) منم رفتم از آش محلی شهر کرد خریدم جاتون سبز این قده خوش مزه بود .

 

دلمون می خواست بیشتر داخله شهر کرد بمونیم بنزین هم داشتیم ولی هم مرخصی نداشتیم و هم این که باید می رفتیم واسه ماهه مهمانی خدا

از شهر کرد حرکت کردیم واسه شهر خودمون .

 

نصف شب بود که رسیدیم خونه .

 

خسته و کوفته با کلی تجربه و خاطره ی موندگار

 

 

 

                                        والسلام

+نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت17:36توسط سونا | |

 

این ترانه بی صدا برد خالی از هق هق بغض ها

 

کوله بارو بست ورفتش تا همیشه سوی فردا 

 

 

برنگشتو با نگاهش ببینه اشک های رفتن

 

 

موندگاره خاطراتش التماسه دست های من

 

 


 

 

این ترانه روی برگه فقط این یادگاری

 

 

 

بی تو سخته واسه ی من اگه باشه یه بهاری

 

می ری و قصه تمومه لحظه های با تو بودن


می دونم با تو تمومه بی صدا همیشه خوندن

 

 

خیلی آروم جای پاهات زیر بارون شسته می شه

 

 

مثل خوابه مثل رویاست لحظه های پشت شیشه

 

 

 

بی حضوره دفتر شعر نمی باره نور مهتاب  دیگه حالا یه عذابه گریه های خوندن آه

لعنت بر زندگی که نامش زندگیست

+نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت16:37توسط سونا | |

در این دنیای پر از رنگ وریا در روزگاری که رده پای خاصی از محبت واحساس پیدا نمیشه و قصه ی زندگی فقط قصه ی بی کسی هاست چشم به راهه توییم تا سوار بر اسب سفید خود بیایی تو ستاره ی دنباله داری هستی که  اگر بیایی شب هایمان را پر از شور و زیبایی می کنی و با حضور سبزت بر زخم های درون مرحم می گذاری و راه آمدن تو را هر صبح جمعه با اشک هایمان خواهیم شست ودر پر سوزترین دعای ندبه از تنهایی ها و غریبی ها خواهیم گفت و از...چه می شد که دمی هم با ما همسفر می شدی تا بگوییم دنیا چه نامهربان است .


ای معنای بودن و ای گلواژه های رهایی تو امید عاشقانی و من در شهر خدا زندگی خواهم کرد مهدی جان تو را چگونه می توان دید ای همیشه حاظر سلامم را بپذیر یا صاحب الزمان تشنگی مرا به فصل دیگری پیوند می زند و نمی دانم چقدر دلم برای یک گریه ی بی ریا تنگ شده است ....مهدی جان تو کریم تر از آنی که سلامی را بی پاسخ بگذاری و بگذری ....... سلام مهدی جان

همه منتظرند چشم به افق دوخته اند اشک در چشمانشان حلقه زده زمین وآسمان هم از این همه ظلم و ستم به ستوه آمده اند دیگر امیدی به کسی نیست دست های نیاز رو به آسمان اوج گرفته اند .... مهدی جان همه می دانند که می آیی و بهار را به این زمین سرد و خزان زده هدیه می کنی همه از تو می گویند و آمدنت را انتظار می کشند و تو خواهی آمد .... اما مهدی جان به منتظران بی قرارت بگو تا کی؟؟؟؟؟؟ 

+نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت22:7توسط سونا | |

 

همه دنیاواسه من خنجرکشیدن

دل من تواین روزاخیلی گرفته

یادته اون روزا که دل توروشکسته بودم

نبودی

حالا این دل شکسته مثل اون روزا گرفته

باورم کن،باورکن که بدون تومیمیرم

لعنت به عشق و عاشقی

بی تو تنهام خوب میدونی که توغصه هام اسیرم

ازیادم هرگزنرفتی اما ازیاد تو رفتم

دلموشکستی امانذاشتم تو غم بمونی

توکویرخشک قلبم هنوزم عزیزترینی

وقتی فهمیدی عزیزی منو تنها جاگذاشتی

توهمونی که میگفتی جزمن هیچ کس رو نداشتی

..........

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت21:27توسط سونا | |