|
به من از روزهاي كوتاه ، شباي سرد زمستون زوزه ی سگ هاي ويلون ، شب خلوت خيابون زير سقفاي شكسته ، رگ تند باد و بارون گنجه هاي پر ز هيچی ، حسرت يه لقمه ی نون بگو بگو با همیم ، ولي از دوريت نگو منو نترسون منو نترسون !
*** به من از سرفه ی برگا ، سينه ی زخمي پاييز ترس گنجشكاي عاشق ، از مترسك هاي جاليز سر موندن و نرفتن ، بوته با گلاش گلاويز پٍُر پَرهاي شكسته ست ، قفساي زرد پاييز بگو بگو با همیم ، ولي از دوريت نگو منو نترسون منو نترسون !
***
به من از دستاي تب دار ، لباي تناسه بسته روی ریگ داغ دویدن ، با پای زخمی و خسته ديدن مردي كه زير سايه ی خودش نشسته با همه آوارگي هاش ، دل به موندن تو بسته بگو بگو با همیم ، ولي از دوريت نگو منو نترسون منو نترسون
|