تبليغاتX
رفاقت تعطیل
صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | rss

  ترانه ای از یغما گلرویی


دیـوار
دیوارِ کوچه‌ی‌ ما هم‌سن‌ُ سالمونه‌ !
اون‌ سرگذشت‌ِ نسل‌ِ خاکسترُ می‌دونه‌ !
ما آرزوهامون‌ُ رو آجراش‌ نوشتیم‌ !
گفتیم‌ که‌ تو جهنم‌ دنبال‌ِ یه‌ بهشتیم‌ !
تو بچه‌گی‌ نوشتیم‌ : یا مرگ‌ یا مصدق‌ !
نفت‌ُ ترانه‌ کردیم‌ ، ما بچه‌های‌ عاشق‌ !
تو فصل‌ِ نوجوونی‌ داس‌ُ چکش‌ کشیدیم‌ !
اعدامِ زنبقا ر ُ با داس‌ِ حیله‌ دیدیم‌ !
فصل‌ِ جوونی‌ِ ما دیوارِ خسته‌ی‌ سَرد ،
پیراهن‌ِ قشنگ‌ِ شب‌نامه‌ رُ به‌ تن‌ کرد !
از آسمون‌ صدای‌ بال‌ِ کبوتر اومد !
تقویم‌ِ خون‌ ورق‌ خورد ! گفتن‌ قُرُق‌ سَر اومد !
امّا نشد رهایی‌ شعری‌ بشه‌ رو دیوار !
ما جنگُ دوره کردیم تو بُهت‌ِ دودُ رگبار !
وقتی‌ شقیقه‌هامون‌ جوگندمی‌ شد آخر ،
تو آسیاب‌ِ صبرِ اون‌ جنگ‌ِ نابرابر !
دیوارِ کوچه‌ زخمی‌ از خنجرِ بلا بود !
شعرای‌ یادگاریش‌ با اشک‌ِ مادرا بود !
اون‌ زخما رُ پوشوندن‌ با رنگ‌ُ ننگ‌ُ انکار !
گفتن‌ : نوشتن‌ از عشق‌ ممنوعه‌ روی‌ دیوار !
ما پا به‌ پای‌ دیوار ویرون‌ شدیم‌ ، تکیدیم‌ !
حرفای‌ قلبمون‌ُ رو آجراش‌ ندیدیم‌ !
حالا دیگه‌ رو دیوار چیزی‌ نمونده‌ باقی‌ ،
جز آگهی‌ِ مرگ‌ِ هم‌کوچه‌های‌ یاغی‌ !
هم کوچه های یاغی !
هم کوچه های یاغی !
چیزی نمونده باقی !
چیزی نمونده باقی !
چیزی نمونده باقی ...
نویسنده : سونا | ساعت 9:23 روز سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387
| لینک ثابت

  یاد ان روزگاران ....
نویسنده : سونا | ساعت 9:19 روز سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387
| لینک ثابت

  کالسکه ی عشق؟؟؟
نویسنده : سونا | ساعت 10:36 روز شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
| لینک ثابت

  اگه بمونی!!
نویسنده : سونا | ساعت 10:35 روز شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
| لینک ثابت

  
نویسنده : سونا | ساعت 20:38 روز چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387
| لینک ثابت

  تقدیم به تمومه بچه های کلاس مخصوصا گلکم که تو کلاسمون نیستش

به من از روزهاي كوتاه ، شباي سرد زمستون
زوزه ی سگ هاي ويلون ، شب خلوت خيابون
زير سقفاي شكسته ، رگ تند باد و بارون
گنجه هاي پر ز هيچی ، حسرت يه لقمه ی نون
بگو بگو با همیم ، ولي از دوريت نگو
منو نترسون
منو نترسون !

 

***
به من از سرفه ی برگا ، سينه ی زخمي پاييز
ترس گنجشكاي عاشق ، از مترسك هاي جاليز
سر موندن و نرفتن ، بوته با گلاش گلاويز
پٍُر پَرهاي شكسته ست ، قفساي زرد پاييز
بگو بگو با همیم ، ولي از دوريت نگو
منو نترسون
منو نترسون !

 

***

به من از دستاي تب دار ، لباي تناسه بسته
روی ریگ داغ دویدن ، با پای زخمی و خسته
ديدن مردي كه زير سايه ی خودش نشسته
با همه آوارگي هاش ، دل به موندن تو بسته
بگو بگو با همیم ، ولي از دوريت نگو
منو نترسون
منو نترسون

نویسنده : سونا | ساعت 18:53 روز دوشنبه نوزدهم فروردین 1387
| لینک ثابت