تبليغاتX
رفاقت تعطیل
صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | rss

  کوله بار

 

این ترانه بی صدا برد خالی از هق هق بغض ها

 

کوله بارو بست ورفتش تا همیشه سوی فردا 

 

 

برنگشتو با نگاهش ببینه اشک های رفتن

 

 

موندگاره خاطراتش التماسه دست های من

 

 


 

 

این ترانه روی برگه فقط این یادگاری

 

 

 

بی تو سخته واسه ی من اگه باشه یه بهاری

 

می ری و قصه تمومه لحظه های با تو بودن


می دونم با تو تمومه بی صدا همیشه خوندن

 

 

خیلی آروم جای پاهات زیر بارون شسته می شه

 

 

مثل خوابه مثل رویاست لحظه های پشت شیشه

 

 

 

بی حضوره دفتر شعر نمی باره نور مهتاب  دیگه حالا یه عذابه گریه های خوندن آه

لعنت بر زندگی که نامش زندگیست

نویسنده : سونا | ساعت 16:37 روز پنجشنبه دهم مرداد 1387
| لینک ثابت

  شب جمعه
در این دنیای پر از رنگ وریا در روزگاری که رده پای خاصی از محبت واحساس پیدا نمیشه و قصه ی زندگی فقط قصه ی بی کسی هاست چشم به راهه توییم تا سوار بر اسب سفید خود بیایی تو ستاره ی دنباله داری هستی که  اگر بیایی شب هایمان را پر از شور و زیبایی می کنی و با حضور سبزت بر زخم های درون مرحم می گذاری و راه آمدن تو را هر صبح جمعه با اشک هایمان خواهیم شست ودر پر سوزترین دعای ندبه از تنهایی ها و غریبی ها خواهیم گفت و از...چه می شد که دمی هم با ما همسفر می شدی تا بگوییم دنیا چه نامهربان است .

ای معنای بودن و ای گلواژه های رهایی تو امید عاشقانی و من در شهر خدا زندگی خواهم کرد مهدی جان تو را چگونه می توان دید ای همیشه حاظر سلامم را بپذیر یا صاحب الزمان تشنگی مرا به فصل دیگری پیوند می زند و نمی دانم چقدر دلم برای یک گریه ی بی ریا تنگ شده است ....مهدی جان تو کریم تر از آنی که سلامی را بی پاسخ بگذاری و بگذری ....... سلام مهدی جان

همه منتظرند چشم به افق دوخته اند اشک در چشمانشان حلقه زده زمین وآسمان هم از این همه ظلم و ستم به ستوه آمده اند دیگر امیدی به کسی نیست دست های نیاز رو به آسمان اوج گرفته اند .... مهدی جان همه می دانند که می آیی و بهار را به این زمین سرد و خزان زده هدیه می کنی همه از تو می گویند و آمدنت را انتظار می کشند و تو خواهی آمد .... اما مهدی جان به منتظران بی قرارت بگو تا کی؟؟؟؟؟؟ 

نویسنده : سونا | ساعت 22:7 روز جمعه چهارم مرداد 1387
| لینک ثابت