|
سلام امروز 3/6/87 صبح قرار بود بریم مسافرت اما به دلیل این که واسه ی بابام یه کاره کوچیک پیش اومد قرار شده اگه خدا بخواد عصری حرکت کنیم .
عصر ساعت 4 بعد از ظهر حرکت کردیم البته با ماشین شخصی وقتی می خواستیم حرکت کنیم داداش بزرگم با ما نیومد و بابام بهش گفت که این سونا یه چند مدت از دستت راحته البته من که خیلی دلم می خواست اون هم با ما میومد خلاصه بعد از خارج شدن از یاسوج به سمیرم رسیدیم و به آبشار سمیرم رفتیم اون جا خیلی جای زیبایی هستش اما برای من که تازگی نداشت چون یه 10 باری اونجا رفته بودم . شب هم رفتیم شهرضا منزل دختر عمم شب هم همون جا بودیم البته تقریبا تمومه نقاطه ایران اقوام و آشنا داریم شهر ضا رو که دیگه تا دلتون بخواد اقوام داریم .
صبح4/6/87
فردا صبح از شهرضا به سمت قم راهی شدیم و از شهر های اصفهان-میمه –دلیجان گذشتیم تقریبا ظهر رسیدیم به قم و مستقیم رفتیم مسجد مقدس جمکران خدا رو شکر تونستیم نماز ظهر رو به جماعت داخله مسجد بخونیم یکی از بهترین نماز هایی بود که خونده بودم وقتی می خواستیم بریم حرم مطهر حضرت زینب راه رو گم کرده بودیم و داشتیم دور خودمون تاب می خوردیم و وقتی هم سوال می کردیم می گفتند ما خودمونم مسافریم خلاصه یه آدم پیدا شد که داشت نگاهمون می کرد که سرگردونیم با اتومبیلش اومد جلو و گفتش می خواید کجا برید ما هم گفتیم می خوایم بریم حرم اون هم گفتش دنباله من بیاید البته ما هم توکل به خدا دنبالش رفتیم و جاده رو دقیقا بهمون نشون داد به نظره من تو این دوره زمونه همچین آدمایه بامعرفتی رو کمتر میشه پیدا کرد مثلا همین شیراز (به کسی بر نخوره)از هر کی می خوای یه آدرس بگیری سر کارت می ذارنو ضد حال بهت می زنن و کمتر کسی هست که آدرس درست بهت بده
وقتی رفتیم حرم داشتن خوده حرم رو تعمیر می کردن واسه همین تو قسمت خانم ها فقط یه چوب آورده بودن و یه پارچه ی سبز روش کشیده بودند
بعد از حرم رفتیم منزل پسر عمم و نامزدش که همون قم بودن استراحت کردیمو ...
موقع غروب من و نامزد پسر عمم رفتیم خرید بعد شام 0 بعدش که بیکاری زده بود پشته گردنمون زدیم بیرون تازه بیرون یادمون اومده بود که ای خدا کجا بریم آخرش همه گفتیم بریم شهر بازی یه مقدار شلوغ بود ولی خییییییییییییییییللی باهال منم که عاشق هیجان بودم با پسر عمم و نامزدش می رفتیم چیزایه به قولن ترسناک مامانم هم غر می زد که سرتون گیج می ره حالتون بهم می خوره سر درد می گیرید .......ما هم هی لج می کردیم . جاتون خالی خیلی خوش گذشت
5/6/87
بعدشم اومدیم خونه و خوابیدیم اوایل صبح زود حرکت کردیم واسه قم- تهران
بعد از ظهر رسیدیم منزل دختر عموم وهمسرش که می شد پسر عمویه بابام و چون استاد دانشگاهه علم و صنعت بودش و خونه سازمانی بود مجبور نبودیم زیاد تو ترافیک وقت تلف کنیم
غروب هم رفتیم پارک خیلی خوش گذشت ولی من حسابی سردم شد چون نه لباس گرم همرام داشتم و نه هم پوشیده بودم
6/6/87
صبح هم رفتیم خرید و بعد از ناهار حرکت کردیم واسه تهران – کاشان نزدیک شب رسیدیم به کاشان چیزی که داخله کاشان توجه من رو به خودش جلب کرد این بود که اسمه همه چیز امیر کبیر بودش فرش فروشی امیر کبیر رستوران امیر کبیر سوپری امیر کبیر بوتیک امیر کبیر......
و یه چیزه دیگه هم این که کاشان داخله هر خیابونش 10 تا مشاور املاک بودش یک دونشم نبود که داخلش خلوت باشه من که از این بابت خیلی خندم می گرفت
صبح هم رفتیم که جاهای خوشکل کاشان رو ببینیم اول رفتیم تپه های تاریخی سیلک که به جزیه مشت استخوان و چند تا کوزه ی گلی چیزه خاصی نداشت و من هم از وقتی که یاد دارم از تاریخ و جاهای تاریخی اصلا خوشم نمی یومده به نظره من به ما چه که اون ها چطوری بودن و چطوری مردن ..... البته تجربه هاشون رو دوست دارم
بعد رفتیم باغ فین کاشان که خدا رو شکر این دفعه رو عاشق این جور جاها بودم جاتون سبز خیییییییییییلی خوشکل –دیدنی –آرامش بخش و دل انگیز بودش من که خیلی از اون جا خوشم اومد اما همون بهتر که موزه اش بسته بود
بعد رفتیم واسه قمصر اون وقت که تازه می خوای وارده قمصر بشی 3 ردیف (بلوار و 2 طرف جاده)رو گل محمدی کاشته بودن (گلی که از عرق پیامبر درست شده و روییده ببینید حتی عرق پیامبر(ص)هم برکت داره که داره نونه یه ملت رو در میاره )خیلی خوشکل بود
رفتیم گلاب گیری سنتی و گلاب خریدیم حتی بوی مغازه هاش هم آدمو مست می کرد
بعد از قمصر اومدیم میمه داخله راه داشتن جاده رو قیر می ریختند واسه همین ماشین مثل این که حمامه قیر کرده بود خلاصه اومدیم میمه ناهارو استراحت....
از میمه هم اومدیم اصفهان داخله یه پمپ بنزین یه مقدار نفت گرفتیمو ماشین رو تا حدودی تمیز کردیم تا فولاد مبارکه که رفتیم داخله یه پارک استراحت کردیم
پارک قشنگی بود و خدا رو هزار مرتبه شکر خیلی هم خلوت . گنجشک هم داخلش پر نمی زد منم که از بچگی عاشق تاب بازی بودم از فرصت استفاده کردمو سوار تاب شدم کلی هم بازی کردم ولی تا یه آدم رو دیدم پیاده شدم که تو دلش بهم نگه این دختره یا دیوونه هستش یا یه تختش کمه اما خیلی دلم از تاب بازی خالی شد آخه خیلی وقت بود بازی نکرده بودم .
حدودا موقع غروب رسیدیم شهر کرد
8/6/87
صبح هم رفتیم سد تونل اول شهر کرد که نزدیک کوه رنگ بود.
یه سد فوق الاده قشنگ و سفیده سفید طوری که من وقتی از دور دیدمش گفتم این چیه؟ خیلی هم سر سبز و جذاب بودش از اونجا رفتیم آبشار شیخ علی شاه و از اونجا هم یخچال های دائمی که یه 12 کیلومتر خاکی بود که خیلی هم جاده اش بد .
تو جاده حسابی عشایر بودش تیکه به تیکه هم مراسم های ازدواج که داخله همون کوه ودشت های سر سبز کوه رنگ زندگی مشترکشون رو آغاز می کردند
وقتی رسیدیم به اول یخچال های دائمی باید از یه هفت خان رستم رد می شدی البته سخت نبود ولی سرد که نه یخ بود (منظورم آبشه)اما من که از بچگی اون قدر این جور جاها رفته بودم که دیگه پوستم کلفت شده بود اما تا حالا تو عمرم آب به این سردی رو تجربه نکرده بودم هر کس میومد از 100 نفر 10 نفر تا خود یخچال ها می رفتند وقتی رسیدیم جایه قشنگی بود خلاصه ارزشش رو داشت بعد از این که برگشتیم و از داخله آب خارج شدیم از شدت سرد بودنه آب پاهامون چنان درد گرفته بود و منجمد شده بود که اصلا نمی تونستیم راه بریم جایی هم واسه تعویض لباس هم که نبود من که تا چند ساعت با لباس خیس و سرد بودم تا خودشون خشک شدند اومدیم شهر کرد (بوستان لاله) منم رفتم از آش محلی شهر کرد خریدم جاتون سبز این قده خوش مزه بود .
دلمون می خواست بیشتر داخله شهر کرد بمونیم بنزین هم داشتیم ولی هم مرخصی نداشتیم و هم این که باید می رفتیم واسه ماهه مهمانی خدا
از شهر کرد حرکت کردیم واسه شهر خودمون .
نصف شب بود که رسیدیم خونه .
خسته و کوفته با کلی تجربه و خاطره ی موندگار
والسلام
|