تبليغاتX
رفاقت تعطیل
صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | rss

  بغض های گم شده

غمِ نگاه آخرت تو لحظه خدافظی       

 

گریه بی وقفه من تو اون روزای کاغذی

 

قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار

 

چه بی دوام بود قول ما جدا شدیم آخر کار

 

تو حسرت نبودنت من با خیالتم خوشم

 

با رفتنم از این دیار آرزوهامو می کشم

 

کوله بارم پره حسرت، تو دلم یه دنیا درده

 

مثل آواره ای تنها تو خیابونی که سرده

 

تا خیالت به سرم میزنه گریه ام میگیره

 

آروم آروم دلِ تنگم داره بی تو میمیره

آنقدر خوبی که در چشمان تو گم می‌شوم کاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت! این
منم پنهانترین افسانه‌ی شبهای تو آنکه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت در گریز از
خلوت شبهای بی‌پایان خود بی تو اما خوابِ چشمم هیچ لالایی نداشت خواستم تا حرف خود
را با غزل معنا کنم زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت

تو مرا مي فهمي... من تو را مي خواهم و همين ساده ترين قصه ي يك انسان است.
تو مرا مي خواني من تو را ناب ترين شعر زمان مي دانم و تو هم مي داني تا ابد در دل من خواهي ماند

نویسنده : سونا | ساعت 10:50 روز دوشنبه پانزدهم مهر 1387
| لینک ثابت