تبليغاتX
رفاقت تعطیل
صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | rss

  قصه ی زندگی...

نمی دونم از کجا شروع کنم قصه تلخ زندگیمو

 

 

نمی دونم چرا قسمت می کنم روزای خوب زندگیمو

 

 

چرا تو اول قصه همه دوستم می دارن

 

 

 

وسط قصه که می شه سر به سرم می ذارن

 

 

تا می یاد قصه تموم شه منو تنها می ذارن

 

 

می تونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم

 

 

می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم

 

 

تا با یه نیش زبون بترکه و خواب بشه

 

 

تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه

 

 

می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

 

 

می تونم درست کنم ترس و دلواپسی

 

 

می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم

 

 

می تونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم

 

 

ولی با این همه حرفا منم مثل اونام

 

 

یه دروغگو می شم و همیشه ورد زبونام

 

 

یه نفر پیدا بشه به من بگه چکار کنم

 

 

با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم؟

من باید از چی بفهمم کی منو دوستم داره؟

 

 

توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟

 

 

نویسنده : سونا | ساعت 12:11 روز چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388
| لینک ثابت