|
کاروان شادیهای بی سبب در راه پّرنشیب لحظه های فراموشی آرام میگذشت
و کاروان سالار دل را به سراب مهربانیهایی که می پنداشتم داشته باشی
خوش مینمود .
تب عشق٫ راه صحرای سوزان زندگی را برای پیمودن آسان ودر پیچ و خم
ابروانت آنقدر گرفتار که راه رفته را احساس نکردم .
غرقه بودم ٬ غرقه در تو ٬ غرقه در مویت ٬ غرقه در رویت ٬ هر طرفه این
صحرا را که می نگریستم تنها نگاه پّر ناز و کرشمه ی تو بود .
نفس کشیدم ٬ گفتنم ٬ شنیدنم ٬ همه و همه برای تو بود و اسمی از تو داشت
برای تو می زیستم و به امیدی که پایی برای رفتنم باشی .
به ناگاه کاروان سالار در تب ظهر صحرا مرا زقافله دور کرد و بی تو تنهایم
گذاشت ٬ تنها ٬ ومن به آخرین نگاهت دلخوش بی راهه ی غم را در پیش
گرفتم .
در شبان غم گرفته ی تنهایی دل را چه بسیار نوازش کردم و دلداریش دادم و
برایش ترانه ی رفتن با تو را خواندم که شاید لحظه ای آرام گیرد و این تن
خسته از انتظار تو دمی بـیا ساید ٬ اما افسوس ٬
افسوس ٬ چون دل آرام میگرفت ٬ چشم و گوش تازه بیدار می شدند و بهانه ی
دیدن و شنیدن تو را از من می گرفتند و من به اعتماد آخرین نگاهت هر دم
وعده یشان می دادم .
|