تبليغاتX
رفاقت تعطیل

رفاقت تعطیل

دیگه برات قصه نمی گم

یادت میاد اون روزای شیرین با طعم آلبالو

 

اون روزا که سرخ می شدی لپات می شد مثل هلو

 

یادت میاداون روزا ی خنده و فریاد و صدا

 

اون روزا که داد می زدیم ما نمی شیم از هم جدا

 

یادت میاداون روزا که هر روز می اومدی پیشم ؟

 

با ناز نگاهم می کردی و می گفتی من عاشق پیشم؟

 

یادت میاد مثل نی نی توی گوشم جیغ می زدی؟

 

ریش نداشتی ولی همش صورتتو تیغ می زدی

 

یادت میاد گاز می گرفتی دستمو یواشکی؟

 

مطمعنم مثل قدیم تو عاشق لواشکی

 

بادت میاد می گفتم کاش دندوناتو موش بخوره

 

می گفتم تو عاشقمی؟بهم می گفتی همین طوره

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت14:25توسط سونا | |

کاروان شادیهای بی سبب در راه پّرنشیب لحظه های فراموشی آرام میگذشت

و کاروان سالار دل را به سراب مهربانیهایی که می پنداشتم داشته باشی

خوش مینمود .

تب عشق٫ راه صحرای سوزان زندگی را برای پیمودن آسان ودر پیچ و خم 

ابروانت آنقدر گرفتار که راه رفته را احساس نکردم .

غرقه بودم ٬ غرقه در تو ٬ غرقه در مویت ٬ غرقه در رویت ٬ هر طرفه این

صحرا را که می نگریستم تنها نگاه پّر ناز و کرشمه ی تو بود .

نفس کشیدم ٬ گفتنم ٬ شنیدنم ٬ همه و همه  برای تو بود و اسمی از تو داشت

برای تو می زیستم و به امیدی که پایی برای رفتنم باشی .

به ناگاه کاروان سالار در تب ظهر صحرا مرا زقافله دور کرد و بی تو تنهایم

گذاشت ٬ تنها ٬ ومن به آخرین نگاهت دلخوش بی راهه ی غم را در پیش

گرفتم .

در شبان غم گرفته ی تنهایی دل را چه بسیار نوازش کردم و دلداریش دادم و

برایش ترانه ی رفتن با تو را خواندم که شاید لحظه ای آرام گیرد  و این تن

خسته از انتظار تو دمی بـیا ساید ٬ اما افسوس ٬

افسوس ٬ چون دل آرام میگرفت ٬ چشم و گوش تازه بیدار می شدند و بهانه ی

دیدن و شنیدن تو را از من می گرفتند  و من به اعتماد آخرین نگاهت هر دم

وعده یشان می دادم .

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت13:16توسط سونا | |