تبليغاتX
رفاقت تعطیل
صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | rss

  پرسه ها
برگ هايم زرد زرد، كوله بارم همه درد، مردي از جنس خزانم.
مردي از جنس خزان...

چه كسي گفت "كه فصل پاييز فصل گل و گلدان است". چه كسي گفت "خزان فصل وداع يار است".

من به چشم خويش ديدم ، يك نفر نقاش طرحي مي زد از طراوت، رنگ مي ريخت از محبت و در آن همه شور يا كه سرور و همه آبي ها سبز ها.

ديدم يك نفر شاعر از مي و مستي بيتي مي خواند. شعري مي ساخت. قافيه اش، وزنش همه عشق.

و قناري ها را ديدم. من به چشم خويش ديدم، در هواي مه گرفته، در سقوط كاج هاي سبز اين باغ، چامه هاي مهر مي خواندند، مي ماندند در كنار آن چكاوك ها.
دختري مه رو، دختر فصل بهار را ديدم با اشك هايش ريشه ام را آب مي داد، آفتاب مي داد تا برويم در باور دشت خزان و بگويم: چه كسي گفت خزان فصل بي برگي هاست، فصل گل و گلدان است!
نویسنده : سونا | ساعت 23:14 روز دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388
| لینک ثابت

  منی که پرسه می زنم توی تاریکی به سمت نور

چشمهایت را ببند

به دوران کودکیت برگرد

بچه که بودی از زندگی چه میدانستی؟

نگاهت معصوم بود،
و خنده های کودکانه ات از ته دل،

بزرگترین دلخوشی ها داشتن اسباب بازی دوستت، پوشیدن کفش بزرگترها

و حتی خوردن یک تکه کوچک شکلات.

بچه که بودی حسادت، کینه و نفرت در قلب کوچکت جایی نداشت،

دوست داشتنت پاک و بی ریا بود،

و بخشیدنت با رضایت ،

چاره ناراحتی ات لحظه ای گریستن بود و بس، و این پایان تمام کدورت ها می شد،

و می خندیدی و در دنیای خودت غرق می شدی!

چه شد؟
بزرگ شدی؟؟
نگاه معصومت سردرگم شد،

و خنده هایت از سر اجبار،
اگر حسود نشدی، اگر کینه به دل نگرفتی، و اگر متنفر نیستی ،
یاد گرفتی که ببینی و تجربه کنی و مغموم شوی
می بخشی در حالی که رنجیده ای،
با تمام وجود گریه میکنی اما از ته دل نمی خندی،

برگرد !
باز هم کودکی باش سبکبار
روحت را آزاد کن

به خودت کمک کن تا از سردرگمی ها رها شوی،
تا بتوانی دوباره نفسی بکشی،
بخواه که تنها خودت باشی،
می توانی، تنها اگر بخواهی

باز هم زندگی کن،
در انتظار لبخند گرم کودکانه ات

می توان بود؟....

کاش هرگز بزرگ نمی شدیم ...

 

نویسنده : سونا | ساعت 11:55 روز جمعه دوم مرداد 1388
| لینک ثابت