تبليغاتX
رفاقت تعطیل
صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | rss

  در ماه خدا، خودت را ورق بزن...

تنهایی ات به اوج که می رسد،

همه را که می آزمایی و از همه که می بری،

همۀ مُشتها که باز می شود و همۀ برگها که رو،

وقتی دست تقدیر، همه را از اطرافت وجین می کند و. . . .

وقتی تنهای تنها می شوی. . . .

تازه به صرافت خدا می اُفتی و. . . .

سایۀ مبهم خدا را در آینۀ وجود می بینی که

دستهای مهربانش را گشوده و تو را به سوی خویش فرا می خواند.

و ناگهان تمام وجود تو از نیاز به بازوان پر مهر خدا لبریز می شود و بی اتکاء به همه چیز،

بی هیچ چیز ،

خود را در گرمای بازوان پر مهر او گم می کنی و ضجه می زنی که :

"اِ لهی وَرَبّی من لی غَیرَک."

g

خدای من! پروردگار من! جز تو کیست مرا؟

 

نیازی به پاسخ نیست.

پاسخ در نیاز توست، در چشمهای تمنای تو و در مهربانی دستها و گرمی آغوش معشوق.

ساقۀ امید که رشد می کند و برگهای نیاز که سبز می شود، زمزمه می کنی که :

"یا مَن عَلَیه مٌعوَلی"!

ای تکیه گاه من! ای پناه من!

آرام آرام از زمین خود پرستی رها می شوی و در آسمان عبودیتش اوج می گیری.

هر بالی که میزنی افقی بازتر را فرا راه خود می گشایی و با هر تلاش، او را بیشتر لمس می کنی،

مگر نه اینکه:

" والَذّینَ جاهَدُ و افینا لَنَهدِیَنّهُم سبلَنا"

آنانکه در مسیر ما تلاش می کنند، راههایمان را نشانشان می دهیم.

آنقدر آفاق دیدت وسعت و چراغهای دانشت عظمت و چکاد آرزوهایت رفعت می یابد که او را همه چی می بینی و همه چیز را نشانی از او،

نه که در همه جا و همه چیز، خود او،

و آن وقت است که با او انس می گیری،

چرا که امید و اتکا ات را از همه بریده ای.

" یا اَنیسَ مَن لا انیسَ لَه."

و در کنارش می نشینی

" یا جَلیسَ مَن لا جَلیسَ لَه."

و عظمت دوست آنقدر

دلت را فرا می گیرد که نمی دانی از کجا شروع کنی و کدامین درد را بازگو کنی .

" لِایِّ الاُ مُورِاِلیکَ اَشکُواوَلِما مِنها اَضِجُّ وَابکی."

آهسته آهسته هر چه که بیشتر می شناسی اش،

بیشتر دل در گرو عشقش می سپاری و این دل باختن،

تازه اولین قدم و اولین مرحله است. در راه او همه چیز را باید باخت .

دل را از غیر او باید کند و به او باید بخشید.

 

نویسنده : سونا | ساعت 18:43 روز دوشنبه شانزدهم شهریور 1388
| لینک ثابت