تبليغاتX
رفاقت تعطیل - تا همیشه موندم وقتی که هیچی موندنی نیست

رفاقت تعطیل

دیگه برات قصه نمی گم

کاروان شادیهای بی سبب در راه پّرنشیب لحظه های فراموشی آرام میگذشت

و کاروان سالار دل را به سراب مهربانیهایی که می پنداشتم داشته باشی

خوش مینمود .

تب عشق٫ راه صحرای سوزان زندگی را برای پیمودن آسان ودر پیچ و خم 

ابروانت آنقدر گرفتار که راه رفته را احساس نکردم .

غرقه بودم ٬ غرقه در تو ٬ غرقه در مویت ٬ غرقه در رویت ٬ هر طرفه این

صحرا را که می نگریستم تنها نگاه پّر ناز و کرشمه ی تو بود .

نفس کشیدم ٬ گفتنم ٬ شنیدنم ٬ همه و همه  برای تو بود و اسمی از تو داشت

برای تو می زیستم و به امیدی که پایی برای رفتنم باشی .

به ناگاه کاروان سالار در تب ظهر صحرا مرا زقافله دور کرد و بی تو تنهایم

گذاشت ٬ تنها ٬ ومن به آخرین نگاهت دلخوش بی راهه ی غم را در پیش

گرفتم .

در شبان غم گرفته ی تنهایی دل را چه بسیار نوازش کردم و دلداریش دادم و

برایش ترانه ی رفتن با تو را خواندم که شاید لحظه ای آرام گیرد  و این تن

خسته از انتظار تو دمی بـیا ساید ٬ اما افسوس ٬

افسوس ٬ چون دل آرام میگرفت ٬ چشم و گوش تازه بیدار می شدند و بهانه ی

دیدن و شنیدن تو را از من می گرفتند  و من به اعتماد آخرین نگاهت هر دم

وعده یشان می دادم .

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت13:16توسط سونا | |