تبليغاتX
رفاقت تعطیل - نگاه خسته

رفاقت تعطیل

دیگه برات قصه نمی گم

عقربه هاي ساعت رو به مشرق يخ بسته اند. چشمانم سکوت کرده اند.

فقط نيمي از بلور مهتاب در آسمان پيداست و نيمي ديگرش را ابرها به اسارت برده‌اند.

دلم هواي تپيدن با ستارگان را دارد و چشمانم هواي باريدن با ابرها. در چشمان

سبز تو خيره ميشوم و مرغان بازيگوش نگاهت را به لبخندي شادمانه پرواز ميدهم

و خود عاشقانه بر ساحل چشمانت مي نشينم. تو پلک بر هم مي‌زني و هر بار فصلي

از خاطره هاي سبز من مرور مي‌شود. زمان مي‌وزد و در مسير ثانيه‌ها خاطرات

من تبخير مي شوند.

دشتي از حرف و باغي از کلمه ها دارم، اي دوست! هر چه بنويسم و بگويم کم است

فقط ميتوانم قلبم را بشکافم و قطره خوني را به عنوان «دوستت دارم» تقديمت کنم

 

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت15:22توسط سونا | |