تبليغاتX
رفاقت تعطیل - تقدیم به همه ی وجودم(وطنم)

رفاقت تعطیل

دیگه برات قصه نمی گم

                          

اين روزا حس مي كنم ديگه نيستم، با اينكه بار هستي بيشتر از هميشه رو قلبم سنگيني مي كنه.

انگار يه بدنه متحركم كه فقط داره رو وهم قدم برمي داره،  قلمم تلخه،‌ خيلي تلخ. ديگه انگار هيچ چي فرق نداره. آبي يا قهوه اي. انگار چشماي خسته م دروغِ همه چشما رو تو خودش مي كشه و بازم سكوت مي كنه.  چرا تموم نمي شه؟ دوست دارم برم، نمي دونم كجا، فقط برم.  از همه چي فرار كنم.

 

دلم مي خواد يكي بود كه باهاش حرف بزنم. يكي كه بفهمه، راه نميخوام،‌ كمك نمي خوام فقط بشنوه اما چند تا از آدما درست شنيدن رو بلدن؟ همه به گوش خودشون مي شنون، غرق در خود...

 

دلم واسه يه روزي تنگه گه نمي دونم كدوم روزه. كجا بود. كجاي اين راه. خدايا كجا داري مي بريم؟ من كه همه طول راه ازت خواستم. خواستم اونقدر از خودت پُرم كني كه كر و كور به دنيا بشم. پس چي شد؟ نكنه...

 

جستجو واسه يه گوش كه بشنوه، يه دست كه آروم كنه. پس تو كجايي؟ مي دونم همه راه بودي،    مي دونم هيچوقت تنهام نذاشتي اما... شايد الان همون لحظه س كه به قول اون نوشته منو كول كردي و واسه همينه كه جاي پات نيست.

 

كاش تو هم حرف مي زدي. نه تو دلم، تو گوشم. موج نمي خوام،‌ نسيم نه، صدا مي خوام.  از وهم و خيال خسته م و بيش از اون از واقعيت. ولي راستي كدوم وهمه و كدوم واقعيت؟ دلم مي خواد       مي شد واسه هميشه خوابيد. به اندازه يه جاده بي انتها خسته ام...

                                                     

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت10:13توسط سونا | |